از آن روز که باران صحرای خشک جانم شدی،
جانم جان گرفت و تو دریایم شدی،
عاشق امواج دریایت شدم،
غرق عشق و ماهی دریایت شدم. ادامهی خواندن
از آن روز که باران صحرای خشک جانم شدی،
جانم جان گرفت و تو دریایم شدی،
عاشق امواج دریایت شدم،
غرق عشق و ماهی دریایت شدم. ادامهی خواندن
آشیانه خالی از آشنایی ها، دوستیها در پشت دیوارها. کی بود آن روز روشن؟ کجا آن نسیم گرم آرزو ها؟ غربت همنشین من است. آری امروز مهمانی دارم. امروز بیگانه در خانه من است. ای باد خزان، برگ های زندگی را به زردیها بسپار. راستی پاییز را به دروغهای بهاری، صداقت زرد را بر دروغ سبز ترجیح میدهم. ادامهی خواندن
برای دیدن برنامه روی لینک زیر کلیک کنید:
یکی بود، یکی نبود. زمانی بود بی زمان. خوابی بود بی رویا. آسمانی بود بی ستاره. نوری بود تاریک.
درغربت دشتی که خاکش بوی دوری ها را میداد. رنگش از ناآشنایی ها بیرنگ بود. آنجا که ناکجا بود.
پروانه ای که پرواز را فراموش کرده بود، گل ها را فراموش کرده بود. همنشین کرم های خاک بود.
روزی بوی گلی بیدارش کرد. از خود باختگی ها بیدارش کرد. او که گل را باور نداشت دیگر، گلستان خانه کودکی هایش را از یاد برده بود، ان گل سپید زیبا را خیره شد. خاطرات کودکی، خاطرات دشت های کودکی بیدارش کرد. گل زیبا بوی وطن میداد. بوی پرواز میداد، وعده شیرینی ها میداد.
آخر ای گل از کجا آمدی، چرا آمدی، چگونه آمدی، به این دشت مردگان چگونه آمدی؟
پروانه ترسان از اینکه این خیالی باشد، سرنوشت بازیگری را خواهان باشد، لرزان و آهسته گل را طواف کرد. بویید و آهسته لمس کرد. در آغاز بوسه ای کوچک، پر از درد انتظار و ناباوری، سپس آهسته بوسه ای دیگر، آهسته آهسته گل را بوسه باران کرد. آغوش گل باز بود، شیرین و نرم و خوش طعم بود. ادامهی خواندن
خوبان میروند، یاران میروند، پس چرا من هستم؟ آیا من لایق رفتن نیستم؟ نزدیکی مرا آرزو است، دوریها را بیزارم.
خاطرهها زیبا هستند، ولی نزدیکیها زیبا تر.
گویند، میاندیشم پس هستم. نادره افشاری نه فقط چون میاندیشید با ما بود، بلکه چون شهامت بیان اندیشههایش را داشت.
اگر میاندیشی آن را بیان کن. اگر عاشقی، عشقت را نشان بده، اگر در فکر رزمی، برزم. اگر زندهای، زنده باش. با دوستانت باش، نه فقط در فکر و خیال. اگر آزادی را میخواهی، آزاد باش.
چه فایده فقط در ذهن و خیال بودن، چه فایده فقط خاطره بودن. آری از دوری بیزارم، دروغی بیش نیست.
زندگی افرینش است، مرگ نیستی. نادره افشاری آفریننده بود، او اندیشه میافرید، جای او در دوریها نبود.
چرا آنها که از نزدیکیها میترسند نمیروند. چرا آنها که فقط میگویند ولی زندگی نمیکنند، نمیروند.
باز دوستی رفت، همه میگویند یادش خواهد بود.ای کاش یادش نبود ولی خودش بود.
خسرو فروهر
آبان ۲۵۷۱
البعثة الاسلاميه الی البلاد الافرنجيه – کاروان اسلام – صادق هدايت روی لینک زیر کلیک کنید: karvaneslam
برای دیدن برنامه روی لینک زیر کلیک کنید:
برای دیدن برنامه روی لینک زیر کلیک کنید: سندی از داریوش بزرگ بر ضد پان ترکیسم