از وصیتنامه پتر کبیر تا امروز – نقش حزب توده و روسیه در اضمحلال و تجزیه ایران

Khosro Fravahar – Sohrab Akhavan – Arash Choupani – Andisheh TV

منتشرشده در برنامه‌های تلویزیونی | 3 دیدگاه

گزارش گمان شکن، نویسنده مردان فرخ، برگردان صادق هدایت


Download PDF: Gozaresh_goman_shekan

منتشرشده در نوشته ها | 2 دیدگاه

پروین دختر ساسان، شاهکاری پر از مهر به ایران از صادق هدایت


PDF – پروین دختر ساسان

منتشرشده در کتاب های صادق هدایت | دیدگاه‌تان را بنویسید:

شورای ملی‌ – دلیل استعفا از شورای عالی‌ -مصاحبه آقای ضیا آتابای با خسرو صمدی (فروهر)

شورای ملی‌ – دلیل استعفا از شورای عالی‌ -مصاحبه آقای ضیا آتابای با خسرو صمدی (فروهر)
http://youtu.be/HnYHrNugXck

منتشرشده در برنامه‌های تلویزیونی | ۱ دیدگاه

آیا ماهم سد سيوند هستيم؟

آیا ماهم سد سيوند هستيم؟

در این روزگار سیاه که ضحاکان دستار برسر، اریا بوم نیاکانی ما را به خاک و خون می کشند٬ ایا نباید فرد فرد ما گفتار و کردار خود را در دهه هایی که از فاجعه قادسیه دوم ۱۳۵۷ تا به امروز گذشته است رازیر پرسش ببرد؟

ایا مانبودیم که به حکم جهاد ارگانهای انگ زنی بیگانگان مانند رادیو بی بی سی لبیک گفتیم و تیشه به ریشه تاریخ و فرهنگ خود زدیم و یکباره دیروز و امروز و فردای خود را به هوای مدینه فاضله خودشیفتگانی مانند شریعتی و یا به هوای جامعه بی طبقه اهریمنانی همچون عمو استالین به گورستان بی فرهنگی خود سپردیم؟

پرسشی که اکنون هر ایرانی در هنگامه نابودی ورجاوندترین اثار باستانی ایران و به زیر اب رفتن تنگه بلاغی از خود باید بکند این است که ایا هنوز
اندیشه و باورهایش در سال شوم ۱۳۵۷ منجمد مانده است یا خیر او اماده است به گفته ان شیفته میهن که در خاک بیگانه مصرخفته؛ فقط و فقط به ایران بیندیشد؟

ولی من که هستم و چرا این سخن را نوشتم.

من ازنسلی هستم که به خاموشی محکوم شد. من از نسلی هستم که سوخت ولی هرگز شعله ور نشد.

دیروز با یک هم نسل خود در یک گپ سرای اینترنتی اشنا شدم. نام او کیوان بود و می گفت در یک کشور اروپایی

زندگی می کند. سخن ما به گونه مرسوم در ان گپ سرا سیاسی بود. او سخنرانی من را که یک هوادار پادشاهی پارلمانی هستم را درباره ابگیری سد خاکی سیوند شنیده بود و پیامی پر از مهر برای سپاسگذاری فرستاده بود

و سپس با هم به گفتگو نشسته بودیم.

میگفت سخنان من اندوه تنهایی و دوری از آسمان اشنای میهن او را کمی کاسته و دمی او را امیدوارکرده است که در باور خود تنها نیست.

چرا این گفتمان را بازگو میکنم؟ شاید اکنون با چند جمله نخستین این نوشتار بی حوصله و خسته نیازی به خواندن دنباله ان نمی بینید. شاید هم برخی به دلیل باور سیاسی من همان گونه که هرروز میشنوم مرا چماقدار پهلوی٬ یک استثمارگر طبقه کارگر و یا ساواکی خطاب کنند.

شاید هم راست باشد و من در سال شوم 57 در سن 12 سالگی ساواکی بوده ام و شاید هم در خانه کوچک خود در اتریش که با درامد یک کارمند ساده اجاره کرده ام نماینده سرمایداری استثمارگر باشم.

ولی اجازه دهید از شما هم میهنان و ان خدایان فرهنگ و سیاست٬ انهاییکه به خود اجازه دادند در فاجعه 57 برای نسلهای آینده میهن مان تصمیم بگیرند٬ خواهش کنم که دمی از وقت گرانبهای خود را برای شنیدن صدای نسلفراموش شده نوجوانان 57 هدر دهند. صدای نسلی که هرگز شنیده نشده و هیچ رسانه ای به آن نمی پردازد.

آن چه مرا برانگیخت این نوشته را بنویسم مطلبی بود که کیوان در ادامه گفتگوی مان در پیوند با شاهان پهلوی٬ افتضاح 57 و 28 سال فرهنگ دروغ ٬ خودفریبی و نیرنگ در سیاست ایران به من گفت.

او گفت׃ خسرو من بزودی محمدرضا شاه مان را خواهم دید. من بزودی پهلوی او خواهم بود. شگفت زده از او پرسیدم چه می گویی؟ چرا ؟ پاسخ او هنوز بدن من را می لرزاند. جرا که درد او را با تمام جان و روانم احساس کردم. درد او درد من است. درد نسلی سوخته، آواره، گم گشته، ناامید و بی خوانواده. نسلی که جوانیش زیر اسمان میهن پایان نیافت.

او گفت و ای کاش نگفته بود. من سال هاست با خود پیمان بسته بودم اشک نریزم، نمی خواستم اشکهایم روان خمینی ها

و کیانوری ها را شاد کند. بخشنده نیستم، مسیح هم نیستم. انها که فاجعه ساختند نیازی به بخشش نسل من هم ندارند.

آنها سالهاست که فتوای اخلاقی بخشش را صادر کرده اند و هر که مانند من را که در این جهاد شرکت نکرد را تیرباران سیاسی کرده و به نام ورجاوند همبستگی به تکرار کردار 57 خود ادامه می دهند.

ولی این هم نسل، این هم میهن مرا پیمان شکن کرد. من با خود پیمان بسته بودم به جای اشک ریختن فریاد بزنم. آخرمگر 1400 سال فرهنگ اشکریزی بس نیست؟ آیا خروش در نور بهتر از اشکریزی در خاموشی سایه ها نیست؟

آخر تا کی ؟ آخر تا کی؟

ولی او گفت و من را پیمان شکن کرد. از بیماری هولناک خود گفت. او از تنهایی یک هم نسل بیمار من درزیر آسمانی که رنگ آسمان ایران را ندارد گفت. آری او که شاید اخرین ماه های زندگی سوخته خود را می گذراند، گفت و مرا پیمان شکن کرد. درد او جان و روانم را در بر گرفت. آخر درد او درد من است. درد انان که نخواستند سیاهی لشگر در جنگ دو دیوانه باشند. نوجوانان 15، 16 ساله ای که نمی خواستند بهای خود بزرگ بینی های کسانی را که می پنداشتند با خواندن نوشتارهای شریعتی ها و آل احمد ها و … خدایان خرد هستند، را با جان خود بپردازند و در نوجوانی به تبعید رفتند.

او و بسیاری از این بیگناهان نسل من شانس ان را نیافتند در ایرانی که نیاکان ما در دوران دو پادشاه پهلوی از ’هیچ‘ قاجار تا 57 شوم با خون دل و فداکاری ساخته بودند، ایرانی که به باور من بسوی روشنایی میرفت، تحصیلات خود را در کنار خوانواده به پایان برسانند. نسل ما شانس ان را نداشت که مانند روشنفکرنمایان چپ و یا ملی نمایان مذهبی همیشه در 28 مرداد در دانشگاه تهرانی که رضا شاه بزرگ بنا نهاده بود درس بخواند و برای گرفتن ژست به ان عاشق ایران با پوزخند بی سواد و قلدر گوید.

نسل من هرگز با شهریه دولت شاهنشاهی ایران و یاری بنیاد پهلوی مانند بسیاری از دانشجویان همیشه طلبکار کنفدراسیونی چپ و مذهبی که هنوزسیاسی بودن را در دشنام به دو پهلوی می دانند و هر جا که در گفتار سیاسی کم میاورند به افسانه کربلای 28 مرداد پناه می برند، نتوانست با آسودگی روانی و مالی در بهترین دانشگاه های جهان برای خود اینده سازی کند. آنها هم که توانستند و اینده خود را ساختند هرگز یاری از این دن کیشوت های خردباخته ندیدند.

مرا پاسخ دهید. هرچه دل تنگتان خواست به من دشنام دهید و مانند 28 سال گذشته هر انگی خواستید به من بزنید ولی پاسخ دهید. بهانه بس است. روی سخنم با ان خدایان سیاست و دانش است که می گویند یک اخوند بیسواد که حتی فارسی را بدرستی سخن نمی گفت فریبشان داد.

روی سخنم با انان است که برای دستیابی به قدرت با اهریمن همخوابه شدند و پریشانند که چرا خون و مرگ زاییدند. روی سخنم با انان است که با راهزنان همراه شدند و هنوز فریاد دزد امد، دزد امد سرمیدهند.

شما ای خدایان سیا ست کیوان ها پرپرشدند، تا کی خودخواهی؟ تا کی خود بزرگ بینی؟

اخر ان که مادر خود را پرستار نباشد، ان که مادر خود را عاشق نباشد چه با مادر دیگران خواهد کرد؟ اخر شما که به

نام جهان وطن بودن یا بنام اسلام ناب محمدی یک جهان را می خواهید ازاد کنید، نمیدانید که ایران مادر ماست؟ اشیانه ماست؟ آخر تا کی دیوانگی؟ کیوان ها پرپر شدند. تا کی میخواهید سد سیوند آرزوهای ما باشید؟ تا کی می خواهید زندگی و اینده کودکان و جوانان ایران را در گندابی که در پشت سد سیوند ارمانهای پوسیده شما انباشته شده غرق و نابود کنید.

هم میهنان من و شما سد سیوند را ساختیم و با سکوت خود در برابراین شغالان بیشه خیانت و نادانی، ان را ابگیری کردیم.

خسرو صمدی( فْرَوَهَر)
Jan.2007
استفاده از این نوشته فقط با ذکر نام نویسنده مجاز می‌باشد

منتشرشده در نوشته ها | برچسب‌شده | ۱ دیدگاه

نقدی بر نامه سرگشاده دفتر سیاسی شورای ملی‌ به خامنه‌ای،

کوتاه و مختصر بر این قسمت از نامه نگاهی می‌کنیم:

“ به دفتر آیت الله سید علی خامنه ایی، رهبر جمهوری اسلامی:“

“با قرار دادن مردم در صدر تصمیم گیری‌های کلان در امور کشور، حق و حرمت جامعه را محترم شمارید و با پایبندی به قوانین و عرف بین المللی، سلامت انتخابات را تضمین نمایید تا بتوانیم روح استبدادزدگی را از ژرفای جان و روح کشورمان بزداییم.”

پس از ۳۴ سال جنایات جمهوری اسلامی از خامنه‌ای و جمهوری اسلامی درخواست ضمانت انتخابات آزاد می‌کنید؟ انتخابات آزاد در جمهوری اسلامی؟ در نظارت نیروهای انتظامی جهوری اسلامی؟ با ضمانت خامنه‌ای؟

فکر می‌کنم همین کوتاه پاسخ کافی‌ باشد.

خواست اعلاميه 154 شورای بين المجالس اين است که انتخابات در کشور مطابق با  «موازين مشارکت در انتخابات و طبق قانون اساسی و قوانين عادی کشور مزبور  انجام شود»  !!!!!

 

خسرو صمدی (فروهر)

نماینده مستعفی از شورای عالی‌

منتشرشده در نوشته ها | دیدگاه‌تان را بنویسید:

استعفا نامه

هم میهنان گرامی‌،
دبیرخانه شورای ملی،
اعضای محترم شورای ملی‌،

با درود،

بدین وسیله استعفای خود را ازنمایندگی در شورای عالی‌ اعلام می‌دارم .

با این که با تمام وجودم خواهان پیروزی و پیشرفت شورای ملی‌ بوده و هستم، متأسفانه در این مدت که به عنوان نماینده عضو شورای عالی‌ بوده‌ام به شدت توسط جریان هایی‌ از داخل شورا زیر فشار گذاشته شده‌ام، ولی‌ با این اندیشه که شاید امکان اصلاح مشکلات باشد، سکوت کرده بودم. از دید من این افراد با اعمال قدرت و سؤ استفاده از نفوذی که از پیش نیز در کمیته موقت داشته‌اند، امکان هر گونه رشد سالم این شورا را ناممکن ساخته اند. وجود رفتارهای غیر دموکراتیک و جریانات خودی و غیر خودی بر باور من نمیتوانند راهساز آزادی ایران باشند.

بسی‌ اندوهگین هستم و پر از درد، از این که مجبور به استعفا میشوم. امیدوارم و باور کنید که آرزو دارم، من در اشتباه باشم، زیرا ایران و آزادی ایران برایم مهم تر از شهرت و مقام میباشد. برای انجام وظیفه آمده بودم ولی‌ افسوس که بر پی‌ وجدان و خردم مجبور به استعفا از شورای عالی هستم.

برای من امنیت جانی و آزادی جوانان ایران مهمتر از جاه طلبی‌های عده‌ای سیاست باز میباشد به همین دلیل جان و روانم را حاضرم هدف تهمت‌ها و توهین‌ها قرار دهم ولی‌ وجدان خود را هرگز نخواهم فروخت. دروغ مصلحتی را باور ندارم، راستی‌ را نمیخواهم قربانی وعده‌های مصلحتی کنم.

پاینده ایران

خسرو صمدی (فروهر)، تاریخ نگارش ۲۳ اردیبهشت ۲۵۷۲

منتشرشده در نوشته ها | ۱ دیدگاه

جمهوری جبهه‌ ملی‌

کاندیدهای ریاست جمهوری همان جمهوری که جبهه‌ ملی‌ و هوادران آقای مصدق برایش در سال ۱۳۵۷ ایران را به خمینی تحویل دادند.

منتشرشده در نوشته ها | دیدگاه‌تان را بنویسید:

نامه سرگشاده به جلیل بهار

با درود،

وقتی‌ نگاهی‌ به تارنمای شما در فیسبوک انداختم، اولین چیزی که دیدم حمله به پهلوی بود.

ا زخود پرسیدم که این نسل ۵۷ کی‌ و کجا روزی از خودشیفتگی باطل خود دست برمی‌دارد و نگاهی‌ در آیینه زندگی‌ سیاسی خود می‌کند؟

بر باور من امثال شما در تمام جنایات جمهوری اسلامی سهیم هستید. با سینه‌زنی برای کربلای دروغین ۲۸ امرداد، میهن من ایران را به ماتمسرای ۵۷ بردید.

تاریخ داور خوبی‌ است. چند صباحی در اقیانوس غرور خود احساس ناخدایی کنید. کشتی دروغ نسل شما را توان ستیز با توفان راستی‌‌ها نیست، اشا هنجار هستی است نه ریا.

پهلوی‌ها هر چه بودند، خدمتی کردند و زیر خاک هستند، شما چه خدمتی کردید؟ از شما چه باقی‌ خواهد ماند؟ ‌ای کاش از خود بنایی‌ ساخته بودید به یادگار، دیوار دروغ سرابی بیش نیست.

خسرو صمدی(فروهر)، اردیبهشت ۲۵۷۲

منتشرشده در نوشته ها | 2 دیدگاه

جامعۀ آريائی ايران در دامگه حادثه و گذر از آن – عبدالحميد شيبانی

خواندن  این نوشته را به همه دوستان پیشنهاد می‌کنم، به صورت PDF در سایت خود گذشتم، میتوانید DOWNLOAD کنید.

جامعۀ آریائی ایران در دامگه حادثه

منتشرشده در نوشته ها | 3 دیدگاه