
دلنوشته ای از مادر دادخواه ابوالفضل امیرعطایی: ماهم رفت ماهت بمیرد آسمان!
تمام جانم درد میکند، زخمی که بر قلبم است هیچگاه خوب نمی شود. دلتنگم دلتنگ فرزندی که از من گرفتند… دلتنگ فرزندی که رعنا و زیبا بود اما مستقیم از نزدیک به سرش شلیک کردند و تمام آرزوهای او و من را کشتند!
ماه ها در کنار تخت بیمارستان تمام تلاشم را کردم با بغض می خندیدم و با او شوخی می کردم و با درد برایش می رقصیدم.
عاشقانه قربون صدقه اش می رفتم تا جان بگیرد اما جانش را گرفتند! عذاب می کشیدم و نمی توانستم کاری کنم چون فرزند شاد و شیطون من، ماه ها مثل تکه ای گوشت بی حرکت روی تخت بیمارستان افتاده بود و فقط نگاه می کرد و دندان به هم می کشید و خودش هم عذاب می کشید؛ از نگاهش می فهمیدم اما نمی توانست از دردش بگوید.
ای کفتاری که به پسرم شلیک کردی امیدوارم تنت از درد آتش بگیرد و مرهمی نداشته باشی..
ابوالفضل چشم تیله ای مامان آسوده بخواب که روز انتقام می رسد!






